من و پسرم

قرار است یه مهمان بیاد به خانواده ما... یه مهمون همیشگی ... با متین باشه ... با متین  بمونه ... همه منتظریم و لحظه شماری می کنیم واسش....مخصوصا متین ...

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 16 خرداد 1394ساعت 11:17 توسط مریم | |

در یکی از روزهای زیبا ی اوایل فروردین ماه ، پدرو پسر تصمیم گرفت که مرا مهمان یک جوجه کباب توپ کنند. مراحل آماده سازی و سایل پیک نیک آماده شده و مقصد جنگلهای لویزان در نظرگرفته شد.

هوا بسیار دلپذیری بود و نم نم باران میزد، من برمسند نشستم و متین چوب جمع می کرد و پدر هم جوجه ها را به سیخ کشیدو در نهایت هم ناهار بسیار خوشمزه ای  آماده شد که صرف شد و بسار هم چسبید. جای بقیه هم خالی ...

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردين 1394ساعت 15:08 توسط مریم | |

درروزهای آخر سال ، در مهد کودک متین (آفرینش) جشن و خیریه ای برگزارشد.که آثار و هنرهای دستی بچه های مهد به فروش می رسید.و جالب اینکه فروشنده بچه ها بودند و هر میز دارای صندوقی بود که پول آن توسط بچه های مهد کودک دریافت میشد.

ابتکار بسیار جالبی بود، از یک طرف به بچه ها مسولیت داده میشد و از طرفی دیگر اعتماد به نفس بچه ها بسیار بالا می رفت .

مهد کودک آفرینش دارای فضای بسیار مناسب و دلنشینی بود که 6 ماهی بود که درآن این مهد پذیرفته شده بود این مهد دارای ابتکارات و آموزشهای خاصی بود. متد آن rejio و برمبنای اعتماد بنفس و خلاقیت کودکان شکل گرفته بود.

در خیریه مربوطه متین به عنوان مسوول غرفه بازی انتخاب شده بود ، وبایست بازدید کنندگان را به این بازی دعوت می کرد وبا زدید کنندگان هم با پرداخت 40000 تومان در این بازی شرکت کنندو  در صورت برنده شدن ین تخفیف از بازارچه دریافت کنند. و این شد اولین تجربه متین در جهت وارد شدن به عرصه  جذب مخاطب وفروشندگی 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردين 1394ساعت 13:58 توسط مریم | |

ظهر است حوالی ساعت 2 بعد از ظهر در بیست و سومین روز از ماه فروردین 94، در محل کارم  نشسته ام ، در اتاق کوچک و دلگیری که دوستش ندارم ...هنوز برنامه ها تصویب نشده و فشار کار کم ا ست.کاش میشد قبل از تمام شدن ساعت طولانی کار اینجا را ترک کردو اسیر این سیستم های اداری نبود.

دلم برایت تنگ شده ... به بهترین لحظه ها یی که در طول روز ببا تو دارم فکر می کنم ...صبحها...وقتی چشمانم را باز میکنم و صورت زیبای تو رادر خواب  که خیلی معصومانه است به یاد می آورم   ، دلم می خواهد ساعتها به آن معصومیتی که در هنگام خواب داری خیره شوم.وبه  این فکر کنم که چقدر همه چیز سریع می گذرد، به دستانت که مردانه شده و پاهایت که کشیده شده است .

میتن جان ، بزرگ شدی ، خیلی سریع ، آنقدر که من نفهمیدم  مثل باد و به جرات می توانم بگویم که تو را بیشتر بیشترو بیشتر از قبل دوست دارم .

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردين 1394ساعت 15:53 توسط مریم | |

یک سال دیگر گذشت ، همراه با یه عالمه اتفاق خوب ، خدایا شکرت...

پسر من حالا 5 سالگی را می گذراندو بابت این هر روز هرروز از خدا شاکرم ... این روزها حرف های قلمبه سلمبه ات مرا به وجد می آورد.

امسال پسردایی توپولی مپلی به نام کوشا به خانواده 7 نفری ما اضافه شد، حالا پدرم صاحب دو نوه شده است  و از جنس مذکر و من هم به لقب وزین ( عمه  خانم ) منسوب شدم ،در این وسط پسردایی و پسر عمه رابطه خوبی دارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوشا بسیار شیرین و دوست داشتنی است ، و متین هم سعی می کند با حرکات و صداهای مختلف کوشا را بخنداندو بر این کار کوشش فراوان می کند.و با هر حرکت متین کوشا هم  به وجد می آید و بسیار واکنش های جالبی نشان می دهد.

یک روز که مامان کوشا سرکار بود ، من و متین کوشا رو آوردیم خونمون و تا تونستیم با هاش بازی کردیم و کوشا رو چلوندیم در نهایت دوتاشون از خستگی بیهوش شدند.

درآینده ای نزدیک شاهد بازی کردن و آتیش سوزوندن آنها با هم خواهیم بود.

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 15 فروردين 1394ساعت 16:23 توسط مریم | |

فحش دادن ، رفتاری است ناپسند در انسانها که نشاندهنده شخصیت فرد می باشد ... حتی می توان از روی انواع فحشها به طبقه اجتماعی  آنها  هم پی برد، نمی توان گفت هر انسانی در طول عمر خود  فحش نداده است .

فحش  دادن یا در اثر خشم زیاد است یا دراثر دوست داشتن زیاد طرف مقابل است که بالحن و صوت خاصی هم بیان میشود و استفاده از ان در زمان های مناسب  سبب تخلیه انرزی در بدن میشود.

همیشه اگر این عمل زشت از کودکی سر میزند ، به راحتی مادر و پدر اورا قضاوت میکردم و تربیت کردن آ نها را زیر سوال می بردم .

قصه انجا شروع میشود که دختر دایی بنده (ریحانه) که میهمان یک شب در منزل ما بودند از متین شکایت می کند که چی !!

متین به من حرف بد زده و گویا از فحش رکیک (ک ث اف ت) در هنگام دعوا استفاده کرده است و ان مو قع است که  از تعجب دو تا شاخ که چه عرض کنم ...حتی چشمانم هم گرد میشود . در کتابها و پیامهای روانشناسی خوانده بودم که در هنگام همچین اتفاقی  واکنش سریع  و صریح از خودت نشان ندهید.و خیلی مقتدرانه برخورد کنید چون اگر کودک حساسیت شما را بداند در گفتن آن پافشاری  و تکرارمی ورزد.خیلی محترمانه با او صحبت کنید و در جواب اگر خنده  و کمی عشوه  و تند تند معذرت خواهی دریافت کردید بدانید که حرفتان اثر کرده است .

                                                      

اینطور بود که متین در سن 4 سال و نیمگی   اولین فحش خودرا  داد.

   نتیجه اخلاقی این که این رفتار یک واکنش  کاملا طبیعی است و  درهمه  کودکان خصوصا نو ع مذکر بیشتر دیده میشود، و  روش های یادگیری آن از هر روزنه ای است  که حتی فکرش را نمی کنید...

و در مورد مادرو پدرهایی که کودکانشان ناگهان فحشی برزبان میاورند زود قضاوت نکنید که خیلی زود برسر خودتان هم خواهد آمد و  بهتر است به روش بی خیالی طی کنید.

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 26 مرداد 1393ساعت 15:44 توسط مریم | |

کفشهایم را به سرعت پوشیدم ، کوله پشتی ام را روی دوشم انداختم ، دو تا یکی پله ها رو رد کردم و پریدم توی حیاط، از کنار حوض ردشدم و پایم را لبه حوض  گذاشتم تا بند کفشهایم را ببندم ، همینطور که دولا شده بود م تا کفشهایم راببندم سرم را بلند کردم ، کنار در حیاط  منتظر من ایستاده بود ، قرآن به دست با همان چادر سفید با گلهای ریز قهوه ای ،  تا نگاهش کردم ، دلم  خالی شد، با صدای بوق ماشین به خودم آمدم و دستم را داخل اب حوض بردم و روی زمین پاشیدم ، دلم میخواست وقت تلف کنم ، تا به این لحظه نرسم ،  به  سمت در رفتم ، خودم رو توی بغلش انداختم ،  صورتم رو به  صورتش چسباندم ، با تمام نفسم بویش کردم ، گونه هایم را بوسید و یک دستش رو دور گردنم انداخت  مدام زیر لب با آن لهجه شیرین می گوید:خدا به همراهت عزیزم ... مدام بغضم را قورت میدهم ...و به خودم فشار میاورم تا اشکهایم سرازیر نشود...و آن لحظه  سخت دوباره فرامی رسد.

 سرم را بلند نمی کنم تا متوجه بغضم نشود، اززیر قرآن ردمیشوم و به سمت ماشین میدوم ، مادرو پدر و برادرم هر سه برای  او دست تکان می دهند.ماشین حرکت می کند، از او دور میشویم ، برمیگردم نگاهش می کنم  ... هنوز همانجا ایستاده ...وبالاخره اشکهایم سرازیر می شوند، سکوت سختی بین ما حکمفرما میشود، سرم را به شیشه می چسبانم و یک دل سیر گریه میکنم ...از داخل آیینه  به صورت  مادرم  نگاه می کنم ...حالت چشمان اورا که میبینم حالم بدتر می شود ، و من در تمام پیچ و خمهای گردنه  که از باغهای  سرسبز گردو می گذشت مدام اشک ریختم . و این اتفاق هر سال تکرارمیشد.

امروز 20 سال از آن زمان می گذرد و من همچنان موقع خداحافظی آن حس را تجربه میکنم ،  متین کنارم نشسته و متعجب به من زل زده و من باز هم تا پایان گردنه اشک می ریزم با این تفاوت که دیگر  مادر بزرگی نیست که مرا همراهی کندو آن حالت چشمان مادر م را هیچگاه نخواهم دید.

و کاش خداحافظی نبود....

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 11 مرداد 1393ساعت 16:49 توسط مریم | |

لاکی مهربان نام لاک پشتی است که یک روز برای استفاده از برنامه های فرهنگسرای اشراق به باغ اشراق آمده بود. من هم آنرا با خود به خانه آوردم و پسرم هدیه دادم . و آداب رعایت حقوق حیوانات را آموزش دادم .

ولی این پسر مهربان کمی محبتهایش را بی اندازه دریغ میکرد، طوریکه لاکی اجازه داشت به راحتی در خانه بچرخد ... و از ترس اینکه مبادا پایمان را رویش فرود نیاوریم ،  مداام استرس به جانم می افتاد .

بعضی وقتها هم ساعتها دنبالش میگشتیم و زیر مبلی ، کنج دیواری پیدایش میکردیم ، تازه پسرک حرف شنوی من حتی لاکی را به راههای مختلف هدایت میکردو برای زودتر رسیدن به مقصدش اورا مدام بلند میکرد و روی  زمین می کوفت .

تا جایی که دیدیم لاکی دچار افسردگی شده و با اینکه تمام امکانات غذایی برایش فراهم بود. لب به چیزی نمیزند، این بود که تصمیم گرفتیم همراه با پسرم اورا به دامن طبیعت برگزدانیم.

و یکروز صبح او را در باغچه حیاط گذاشتیم و رفتیم ...عصر که به برگشتیم و در باغچه گشتیم ، هیچ اثری از او پیدا نکردیم .

الان نگرانشیم...

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 13 ارديبهشت 1393ساعت 16:52 توسط مریم | |

عید سال 1393 هم رسید ... سال قبل اما برای من سال خوبی بود و جز از ان دسته سالهای زندگیم که فراموش نخواهم کرد، اتفاقات خوب و مهمی  دراین سال برای خانواده ما رقم خورد.

اول از همه اسباب کشی که با نقل مکان به خانه خودمان به  همان محله قدیمی که مارا بسی خشنود کرد.  دوم قبولی  دانشگاه در رشته کارشناسی ارشد علوم ارتباطات که آنهم  مرا  بسی بیشتر خشنود کرد.سوم شنیدن خبر عمه شدنم .آرام

تصمیم برآن شد که امسال عید را مانند سالهای پیش طی نکنیم و تریپ آرامشی برداشتیم ، یکجا مستقرشویم ...و به جبران ماههای سال که همدیگر و خسته می بینیم ، یه دل سیر همدیگر و دید بزنیم ...سه تایی ...  کنار دریا بشینیم و به صدای امواج دریا گوش بدهیم  . البته اگر آقا متین دریا را با پرتاپ سنگها پر نکند.صبحانه و ناهار و شام را هم خیلی شیک و مرتب  جلویمان بگزارند.وحسابی شکممان را با غزاهای جورواجور فرنگی سورپرایز کنیم .

و سواحل مدیترانه را هدف قرار دادیم ، ساحلی زیبا ، غروب دل انگیز و شب های خنک ، موسیقی و برنامه های شاد و متنوع دیگر...

و بالحق که ترکها راه به دست آوردن دل مسافرین ایرانی را خوب بیدا کرده بودندو تمام سعی خودرادررسیدن به این هدف انجام دادندو به آنهم رسیده بودند.

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393ساعت 12:44 توسط مریم | |

جا...به ... جایی...اسمش روشه ...شاید بکی از لغاتی باشد که آفریننده اش زیاد به مخش فشار نیاورده تا کلمه جدیدی جای ان بگذارد ... شاید یکی از اتفاقات بزرگ و خوشایند امسال جابه جایی محل سکونتمان بود ، آن هم به چه جایه جایی  !!

در یکی از روزهای آبان ماه در سال 92 مابه منزل جدید نقل مکان کردیم ، خانه ای در محله قدیمی و با خاطرات رنگارنگ ، شاید نزدیک 15 سال پیش بود که در این مکان و نه خانه فعلی زندگی کردیم ، روزهای خوش و بدی را در این خانه داشتیم .

حس خوبی می دهدکه از کنار دیوارهای همان کوچه می گزری... که همیشه می گذشتی در نوچوانی ...انگار تمام آن دیوارها پراز خاطره اند.اینجا همان مکانی بود که اتفاقات خوبی برایمان رقم خورد.دانشگاه، تجربه کار، بازنشستگی بابا و مامانم ، عیدهای خوب و شاد، دور هم جمع شدنها و...

و اتفاقات تلخ ...

از همه بدتر مرگ مادرم که شاید خاطرات ان ...این روزها مدام برایم تداعی می شود.

با گذراندن اون روزهای بد ، باز هم دوست داشتم به این خانه برگردم ، چرا که هر لحظه بودنش را در کنارم حس کنم و حتی باعث شود دقیقه ای فراموشش نکنم .

حالا ان خانه در همان مکان و به شکل دیگری اوچ گرفته بود، دیگر آن خانه سه طبقه با ستونهای بزرگ وجود نداشت و تبدیل به خانه 5 طبقه با شکل عجیب شده بود.

ما در طبقه دوم و در کنار واحد مادر بزرگ  ساکن شدیم. تقریبا در همان طیقه ای که دوران نوجوانی بودیم و انزوزها رو سپری کردیم...طبقه بالا عمو جان و بالاترش هم بابا کمال ... به سبک و سیاق قدیم ... در کنار هم ... در یک آپارتمان خانوادگی ...با این تفاوت که دیگر پله هارو  پیاده بالا و پایین نمیریم ...و دیگر از پنجره برای فضولی میهمانهای همدیگرو دید نمیزنیم...

و افسوس  برای تو می خورم متین جان که مادر بزرگ مهربان و خاصتنی تو نیست تا لذت بودنش را درک کنی ...و هرروز زمانی را با محبت کردن هایش بگزرانی ... تصور و خیال این موضوع  هم حتی مرا شاد می کند. شکی نیست که وجودش در این آپارتمان همه را سرشار از شادی میکرد. چر ا که وجودش همه سرشار از شادی و حس کمک به دیگزان بود. افسوس...

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 9 ارديبهشت 1393ساعت 16:56 توسط مریم | |

یکی از همین روزها

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر 1392ساعت 16:02 توسط مریم | |

دونفره بودن حس خوبی است چه از نوع زن و شوهرش چه از نوع دو تا دوست صمیمی و چه مادر و پسر.

زن و شوهرکه حس خاص خودش را دارد ،‌خوشگذروندن با یه دوست صمیمی و قدیمی هم به کنار ،

اما وقتی در کنار پسرت دو نفره می شوی حس  جدیدی است که جنسش باآن دوتای دیگر  کمی فرق دارد .

من این حس را همین  روزها بود که تجربه کردم  در یکی از روزهای گرم ماه مرداد ،  یعنی درسن ٣ سال و نیمگی متین  ..

صبح  در کنار هم و بعد از یه خواب درست و حسابی  و با تا بش اولین اشعه خورشید بیدار شدیم ... به دور از هر گونه استرسی ... وبعد از خوردن  یه  صبجانه گرم  و عالی و کلی  تیپ زدن جلوی آیینه   زدیم بیرون ...

 اول از همه اینکه به  بانک سر زدیم ...کنارم نشستی  ...شماره را که صدا کردند با من بلند شدی کنارم ایستاذی تا کارم تمام بشه.

، رفتیم پاساژ گردی  ... پابه پای من راه اومدی در پرو کردن لباسها مرا همراهی کردی و بدون هیچ بهونه ای  با هم  کلی خرید کردیم...در حمل وسایلی که خریدیم کمکم کردی .

  ودر نهایت هم  یه ناهار دلچسب دو نفره .

 به حسی  بهت می گفت  که دبگه یه یار داری ...اونم یه یار شفیق ...یه یار پایه ...می تونی روش حساب کنی ...می تونی به رو رو باهاش خوش بگذرونی .

 حس پسر داشتن با دختر داشتن فرقش زمین تا آسمونه ... اینو می گم به مامانایی که دختر دارن  و مدام پز دختراشونو می دن ...وقتی پسرداری ... یه جسی داری به اسم غرور

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر 1392ساعت 14:25 توسط مریم | |

مردی  آمد ...مردی با کلید آمد ...در یکی از  روزهای  گرم مردادماه ... با محاسنی سپید  و چهره ای آرام ، محکم و قوی راه می رفت  ،  از  سخنانش بوی  صلح و دوستی می آمد،  در لبخندهای هر از چند گاهش ردی از تمسخر نبود ، کوتاه و شمرده سخن می گفت و نگاهش از پشت آن عینک گیرایی خاصی داشت .

  قرار است با آمدنش اتفاقاتی بیفتد... قرار است با آن کلید طلایی بزرگ ، قفل های بزرگ را بگشاید ، قرارا است کارهایی کند کارستان.

 همه منتظرنشسته اند و چشم دوخته اند به او . خیلی ها آرزروهایشان را از او طلب می کنند.

اعتدال را شعار می دهد و تدبیر و امید را به کمک فرا خوانده است .

پسرم، اینها را برای تو می نویسم  تا بدانی .امروز تو  3 سال ونیمه ای ، و در زمان رفتننش 7 سال و نیمه و شاید هم 11 ساله و نیمه .

پس در سرنوشت تو هم  آن مرد سهم خواهد داشت در ابتدای راه تو ، آینده تو  ، در زندگی تو  و ما سهم خواهدداشت .امید است بتواند ...امید است تغییر دهد، امید است که بگشاید آن درهای بسته را  با معجزه ای بزرگ.

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1392ساعت 19:04 توسط مریم | |

یکی یکی اسمها را از پشت بلندگو اعلام می کنند ...بچه ها هم در جای خود قرار می گیرند .داور فریاد می زند همه در جای خود... نفس ها در سینه حبس شده  ...آماده ...1...2...3 سووووت .

اینجا مسابقه ای پرهیجان و  دیدنی برگزار می شود و تشویق کنندگان آن هم مامان و بابا ها هستندو  شرکت کنندگان آن کودکان 3تا6 ساله هستند که با سه چرخه هایشان آمده اند.

با صدای سوت داور بعضی بچه ها تازه به خودشان می آیند که باید پا بزنند .بعضی ها هم که زرنگ تر بودندبه سرعت باد پا می زنند و به خط پایان می رسند.بعضی ها هم به هم می خورند و گیر می کنند حالا بیاو درستش کن .

متین هم  یکی از شرکت کنندگان بود و گروهی متشکل از بابا کمال و دایی مهدی و سحر جون برای تشویق  او آمده بودند. 

مسابقه آغاز شده بود و متین هنوز هاج و واج اطراف را نگاه می کردو که صدای فریاد متین... متین  همه جا را پر کرد . همه رو برگرداندند تا صاحب صدا را بشناسند و متوجه شدند که صاحب  صدا دایی متینه که  با تمام قدرت  فریاد می زنه ... ناگهان  متین به خودش آمد و شروع به پا زدن کرد و تا حدی خودش را از مهلکه نجات داد و رسید به وسطهای زمین مسابقه ...یکی از داوران در وسط زمین بچه هارا کمک می کردو انها را هل می داد تا زودتر به خط پایان برسند...او به سمت متین آمد و کمی او را هل داد و هل داد تا اینکه  متین به خط پایان رسید و به مرحله نهایی  این دوره از مسابقات راه یافت .

و اما دردورنهایی...  متین سخت خسته شده بودو هیچ تمایلی برای شرکت دردور نهایی نداشت و با این تفاوت که این بار رقابت خیلی سخت تر شده بود ...خلاصه به هر کلکی که بود دایی مهدی اورا به خط شروع برد و دور نهایی هم با زدن سوت داور آغاز شد و  متین تا قسمتی ازراه را خوب آمد و لی ناگهان ایستاد وخشکش زد... ناگهان از دور دایی مهدی بدو بدو خودر ابه متین رساند و سه چرخه و متین را هردو باهم بلند کرد و با گامهای بلند و لی آهسته خودش و متین و سه چرخه را به خط پایان رساند.والبته خیلی دیرتر از بقیه .

برایم جالب  است که چطور کودکان 3 ساله با شنیدن سوت داور پا می زنند ... انگاری حس رقابت از همان  بدو کودکی در انسان و جودداردو از همان ابتدا آدمی دوست دارد برتر باشد و برای آن  مبارزه کند. 

اون روز خیلی به بابا کمال و دایی و مهدی و سحر جون خوش گذشت و کلی خندیدیم .

 متین جان ما همه به شما افتخار می کنیم و آرزو می کنیم دررقابت های سخت تر و سخت تر پیروز بشی.  

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 5 تير 1392ساعت 16:55 توسط مریم | |

اتاقک کوچکی است درباغ قدیمی قجری ...درمنطقه شمال شرقی تهران ...درحیاط پشتی فرهنگسرای اشراق و به دور از چشم همه ... زیر سایه درختان...و آب و زلال شفافی است که از کنار آن می گذرد.

وقتی از کنار آن رد می شوی ... آن پرده های آویزان صورتی وآن همهمه و صدای بازی بچه ها گویای همه چیز است .

اینجا شیر خوارگاه است ...محلی که قرار است خانه دوم باشد برای تو و تو به دور از من یادبگیری خودکفا بودن را ...

مادربزرگ مهربانی داشتی که مهربانیهایش زبانزد خاص و عام بود...و آنرا از غریبه و آشنا دریغ نمی کردو اگر بود کنارش بودی ...مواظبت بود و از آنجایی  که تنها نوه در خانواده مادری ات بودم لذت وافری می بردی ...ولی حیف که در این زمینه شانس نداشتی.

 به این ترتیب بود که صبح روز 16 خردادماه سال 89 راهی شیرخوارگاه شدی  ...درست یک روز قبل از 5 ماهگی ...

و راهی کردن تو توسط من ...مانند مادرانی که پسرانشان راراهی سربازی می کنند حس و حال عجیبی داشت .

 با چشمانی اشکبار، بهترین لباست را پوشیدم و  قرآن بر بالای سرت گرفتم و کیفت را پر کردم از وسایل که شاید به آنها نیاز پیدا می کردی .

سخت بود دلکندن .دستانم می لرزید و به خودم فشار می آوردم که آن اشکها جاری نشوند...وقتی تو را به مربی مهد تحویل می دادم و در نگاهم می توانستی التماس و دلشوره را حدس بزنی ...و لی من کنارآمده بودم با خودم و تصمیم را گرفته بودم .

خوب مادر شاغل داشتن هم حُسن های خاص خود راداردو خوب یکی از آنها این است که زود خودکفا می شی ....یادمیگری و کارهایت را خودت انجام بدی، ارتباطت در جامعه بهتر می شود و مهمتر از همه اینکه می دانی مادر قوی داری که دراین جامعه هست و حواسش به همه چیز و همه جا هست و بیشتر به فکر آینده ات خواهد بود.

وقتی وارد شیرخوارگاه شدی به پیشوازت آمدند...4 ، 5 تا بچه های قد و نیم قدو با چشمهای کنجکاو ...وتو از ذوق آنها مدام دست و پا می زدی ...نگاه دلگرم و مهربانی کردن های دو مربی آرامم می کرد.تو به آنها پیوستی ...خیلی راحت ...و عادت کردی ...

و در آنجا و در همان اتاقک با سایه دلنشین و در کنار اتاق کار من بزرگ شدی ...سه ساله شدی ...

امروز پسرم که تو  3 ساله شدی... وقتش است که یادبگیری ...در فضایی بزرگتر و با امکانات بیشتر...هزینه ها و مسافت اصلا برایم مهم نبوده ...دوست دارم در آموزش  و تربیت تو هیچ کم و کاستی نگذارم.

هر تغییری هر چند سخت باعث پیشرفت است ...خداحافظ شیرخوارگاه ...مربیان مهربانم سرکار خانم ایزی ،  جلالی ، خاله راحله و  خاله محبوبه...مهربانی هایتان فراموشم نخواهد شد. 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392ساعت 15:57 توسط مریم | |

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com