من و پسرم

لاکی مهربان نام لاک پشتی است که یک روز برای استفاده از برنامه های فرهنگسرای اشراق به باغ اشراق آمده بود. من هم آنرا با خود به خانه آوردم و پسرم هدیه دادم . و آداب رعایت حقوق حیوانات را آموزش دادم .

ولی این پسر مهربان کمی محبتهایش را بی اندازه دریغ میکرد، طوریکه لاکی اجازه داشت به راحتی در خانه بچرخد ... و از ترس اینکه مبادا پایمان را رویش فرود نیاوریم ،  مداام استرس به جانم می افتاد .

بعضی وقتها هم ساعتها دنبالش میگشتیم و زیر مبلی ، کنج دیواری پیدایش میکردیم ، تازه پسرک حرف شنوی من حتی لاکی را به راههای مختلف هدایت میکردو برای زودتر رسیدن به مقصدش اورا مدام بلند میکرد و روی  زمین می کوفت .

تا جایی که دیدیم لاکی دچار افسردگی شده و با اینکه تمام امکانات غذایی برایش فراهم بود. لب به چیزی نمیزند، این بود که تصمیم گرفتیم همراه با پسرم اورا به دامن طبیعت برگزدانیم.

و یکروز صبح او را در باغچه حیاط گذاشتیم و رفتیم ...عصر که به برگشتیم و در باغچه گشتیم ، هیچ اثری از او پیدا نکردیم .

الان نگرانشیم...

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 13 ارديبهشت 1393ساعت 16:52 توسط مریم | |

عید سال 1393 هم رسید ... سال قبل اما برای من سال خوبی بود و جز از ان دسته سالهای زندگیم که فراموش نخواهم کرد، اتفاقات خوب و مهمی  دراین سال برای خانواده ما رقم خورد.

اول از همه اسباب کشی که با نقل مکان به خانه خودمان به  همان محله قدیمی که مارا بسی خشنود کرد.  دوم قبولی  دانشگاه در رشته کارشناسی ارشد علوم ارتباطات که آنهم  مرا  بسی بیشتر خشنود کرد.سوم شنیدن خبر عمه شدنم .آرام

تصمیم برآن شد که امسال عید را مانند سالهای پیش طی نکنیم و تریپ آرامشی برداشتیم ، یکجا مستقرشویم ...و به جبران ماههای سال که همدیگر و خسته می بینیم ، یه دل سیر همدیگر و دید بزنیم ...سه تایی ...  کنار دریا بشینیم و به صدای امواج دریا گوش بدهیم  . البته اگر آقا متین دریا را با پرتاپ سنگها پر نکند.صبحانه و ناهار و شام را هم خیلی شیک و مرتب  جلویمان بگزارند.وحسابی شکممان را با غزاهای جورواجور فرنگی سورپرایز کنیم .

و سواحل مدیترانه را هدف قرار دادیم ، ساحلی زیبا ، غروب دل انگیز و شب های خنک ، موسیقی و برنامه های شاد و متنوع دیگر...

و بالحق که ترکها راه به دست آوردن دل مسافرین ایرانی را خوب بیدا کرده بودندو تمام سعی خودرادررسیدن به این هدف انجام دادندو به آنهم رسیده بودند.

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393ساعت 12:44 توسط مریم | |

جا...به ... جایی...اسمش روشه ...شاید بکی از لغاتی باشد که آفریننده اش زیاد به مخش فشار نیاورده تا کلمه جدیدی جای ان بگذارد ... شاید یکی از اتفاقات بزرگ و خوشایند امسال جابه جایی محل سکونتمان بود ، آن هم به چه جایه جایی  !!

در یکی از روزهای آبان ماه در سال 92 مابه منزل جدید نقل مکان کردیم ، خانه ای در محله قدیمی و با خاطرات رنگارنگ ، شاید نزدیک 15 سال پیش بود که در این مکان و نه خانه فعلی زندگی کردیم ، روزهای خوش و بدی را در این خانه داشتیم .

حس خوبی می دهدکه از کنار دیوارهای همان کوچه می گزری... که همیشه می گذشتی در نوچوانی ...انگار تمام آن دیوارها پراز خاطره اند.اینجا همان مکانی بود که اتفاقات خوبی برایمان رقم خورد.دانشگاه، تجربه کار، بازنشستگی بابا و مامانم ، عیدهای خوب و شاد، دور هم جمع شدنها و...

و اتفاقات تلخ ...

از همه بدتر مرگ مادرم که شاید خاطرات ان ...این روزها مدام برایم تداعی می شود.

با گذراندن اون روزهای بد ، باز هم دوست داشتم به این خانه برگردم ، چرا که هر لحظه بودنش را در کنارم حس کنم و حتی باعث شود دقیقه ای فراموشش نکنم .

حالا ان خانه در همان مکان و به شکل دیگری اوچ گرفته بود، دیگر آن خانه سه طبقه با ستونهای بزرگ وجود نداشت و تبدیل به خانه 5 طبقه با شکل عجیب شده بود.

ما در طبقه دوم و در کنار واحد مادر بزرگ  ساکن شدیم. تقریبا در همان طیقه ای که دوران نوجوانی بودیم و انزوزها رو سپری کردیم...طبقه بالا عمو جان و بالاترش هم بابا کمال ... به سبک و سیاق قدیم ... در کنار هم ... در یک آپارتمان خانوادگی ...با این تفاوت که دیگر پله هارو  پیاده بالا و پایین نمیریم ...و دیگر از پنجره برای فضولی میهمانهای همدیگرو دید نمیزنیم...

و افسوس  برای تو می خورم متین جان که مادر بزرگ مهربان و خاصتنی تو نیست تا لذت بودنش را درک کنی ...و هرروز زمانی را با محبت کردن هایش بگزرانی ... تصور و خیال این موضوع  هم حتی مرا شاد می کند. شکی نیست که وجودش در این آپارتمان همه را سرشار از شادی میکرد. چر ا که وجودش همه سرشار از شادی و حس کمک به دیگزان بود. افسوس...

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 9 ارديبهشت 1393ساعت 16:56 توسط مریم | |

یکی از همین روزها

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر 1392ساعت 16:02 توسط مریم | |

دونفره بودن حس خوبی است چه از نوع زن و شوهرش چه از نوع دو تا دوست صمیمی و چه مادر و پسر.

زن و شوهرکه حس خاص خودش را دارد ،‌خوشگذروندن با یه دوست صمیمی و قدیمی هم به کنار ،

اما وقتی در کنار پسرت دو نفره می شوی حس  جدیدی است که جنسش باآن دوتای دیگر  کمی فرق دارد .

من این حس را همین  روزها بود که تجربه کردم  در یکی از روزهای گرم ماه مرداد ،  یعنی درسن ٣ سال و نیمگی متین  ..

صبح  در کنار هم و بعد از یه خواب درست و حسابی  و با تا بش اولین اشعه خورشید بیدار شدیم ... به دور از هر گونه استرسی ... وبعد از خوردن  یه  صبجانه گرم  و عالی و کلی  تیپ زدن جلوی آیینه   زدیم بیرون ...

 اول از همه اینکه به  بانک سر زدیم ...کنارم نشستی  ...شماره را که صدا کردند با من بلند شدی کنارم ایستاذی تا کارم تمام بشه.

، رفتیم پاساژ گردی  ... پابه پای من راه اومدی در پرو کردن لباسها مرا همراهی کردی و بدون هیچ بهونه ای  با هم  کلی خرید کردیم...در حمل وسایلی که خریدیم کمکم کردی .

  ودر نهایت هم  یه ناهار دلچسب دو نفره .

 به حسی  بهت می گفت  که دبگه یه یار داری ...اونم یه یار شفیق ...یه یار پایه ...می تونی روش حساب کنی ...می تونی به رو رو باهاش خوش بگذرونی .

 حس پسر داشتن با دختر داشتن فرقش زمین تا آسمونه ... اینو می گم به مامانایی که دختر دارن  و مدام پز دختراشونو می دن ...وقتی پسرداری ... یه جسی داری به اسم غرور

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر 1392ساعت 14:25 توسط مریم | |

مردی  آمد ...مردی با کلید آمد ...در یکی از  روزهای  گرم مردادماه ... با محاسنی سپید  و چهره ای آرام ، محکم و قوی راه می رفت  ،  از  سخنانش بوی  صلح و دوستی می آمد،  در لبخندهای هر از چند گاهش ردی از تمسخر نبود ، کوتاه و شمرده سخن می گفت و نگاهش از پشت آن عینک گیرایی خاصی داشت .

  قرار است با آمدنش اتفاقاتی بیفتد... قرار است با آن کلید طلایی بزرگ ، قفل های بزرگ را بگشاید ، قرارا است کارهایی کند کارستان.

 همه منتظرنشسته اند و چشم دوخته اند به او . خیلی ها آرزروهایشان را از او طلب می کنند.

اعتدال را شعار می دهد و تدبیر و امید را به کمک فرا خوانده است .

پسرم، اینها را برای تو می نویسم  تا بدانی .امروز تو  3 سال ونیمه ای ، و در زمان رفتننش 7 سال و نیمه و شاید هم 11 ساله و نیمه .

پس در سرنوشت تو هم  آن مرد سهم خواهد داشت در ابتدای راه تو ، آینده تو  ، در زندگی تو  و ما سهم خواهدداشت .امید است بتواند ...امید است تغییر دهد، امید است که بگشاید آن درهای بسته را  با معجزه ای بزرگ.

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1392ساعت 19:04 توسط مریم | |

یکی یکی اسمها را از پشت بلندگو اعلام می کنند ...بچه ها هم در جای خود قرار می گیرند .داور فریاد می زند همه در جای خود... نفس ها در سینه حبس شده  ...آماده ...1...2...3 سووووت .

اینجا مسابقه ای پرهیجان و  دیدنی برگزار می شود و تشویق کنندگان آن هم مامان و بابا ها هستندو  شرکت کنندگان آن کودکان 3تا6 ساله هستند که با سه چرخه هایشان آمده اند.

با صدای سوت داور بعضی بچه ها تازه به خودشان می آیند که باید پا بزنند .بعضی ها هم که زرنگ تر بودندبه سرعت باد پا می زنند و به خط پایان می رسند.بعضی ها هم به هم می خورند و گیر می کنند حالا بیاو درستش کن .

متین هم  یکی از شرکت کنندگان بود و گروهی متشکل از بابا کمال و دایی مهدی و سحر جون برای تشویق  او آمده بودند. 

مسابقه آغاز شده بود و متین هنوز هاج و واج اطراف را نگاه می کردو که صدای فریاد متین... متین  همه جا را پر کرد . همه رو برگرداندند تا صاحب صدا را بشناسند و متوجه شدند که صاحب  صدا دایی متینه که  با تمام قدرت  فریاد می زنه ... ناگهان  متین به خودش آمد و شروع به پا زدن کرد و تا حدی خودش را از مهلکه نجات داد و رسید به وسطهای زمین مسابقه ...یکی از داوران در وسط زمین بچه هارا کمک می کردو انها را هل می داد تا زودتر به خط پایان برسند...او به سمت متین آمد و کمی او را هل داد و هل داد تا اینکه  متین به خط پایان رسید و به مرحله نهایی  این دوره از مسابقات راه یافت .

و اما دردورنهایی...  متین سخت خسته شده بودو هیچ تمایلی برای شرکت دردور نهایی نداشت و با این تفاوت که این بار رقابت خیلی سخت تر شده بود ...خلاصه به هر کلکی که بود دایی مهدی اورا به خط شروع برد و دور نهایی هم با زدن سوت داور آغاز شد و  متین تا قسمتی ازراه را خوب آمد و لی ناگهان ایستاد وخشکش زد... ناگهان از دور دایی مهدی بدو بدو خودر ابه متین رساند و سه چرخه و متین را هردو باهم بلند کرد و با گامهای بلند و لی آهسته خودش و متین و سه چرخه را به خط پایان رساند.والبته خیلی دیرتر از بقیه .

برایم جالب  است که چطور کودکان 3 ساله با شنیدن سوت داور پا می زنند ... انگاری حس رقابت از همان  بدو کودکی در انسان و جودداردو از همان ابتدا آدمی دوست دارد برتر باشد و برای آن  مبارزه کند. 

اون روز خیلی به بابا کمال و دایی و مهدی و سحر جون خوش گذشت و کلی خندیدیم .

 متین جان ما همه به شما افتخار می کنیم و آرزو می کنیم دررقابت های سخت تر و سخت تر پیروز بشی.  

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 5 تير 1392ساعت 16:55 توسط مریم | |

اتاقک کوچکی است درباغ قدیمی قجری ...درمنطقه شمال شرقی تهران ...درحیاط پشتی فرهنگسرای اشراق و به دور از چشم همه ... زیر سایه درختان...و آب و زلال شفافی است که از کنار آن می گذرد.

وقتی از کنار آن رد می شوی ... آن پرده های آویزان صورتی وآن همهمه و صدای بازی بچه ها گویای همه چیز است .

اینجا شیر خوارگاه است ...محلی که قرار است خانه دوم باشد برای تو و تو به دور از من یادبگیری خودکفا بودن را ...

مادربزرگ مهربانی داشتی که مهربانیهایش زبانزد خاص و عام بود...و آنرا از غریبه و آشنا دریغ نمی کردو اگر بود کنارش بودی ...مواظبت بود و از آنجایی  که تنها نوه در خانواده مادری ات بودم لذت وافری می بردی ...ولی حیف که در این زمینه شانس نداشتی.

 به این ترتیب بود که صبح روز 16 خردادماه سال 89 راهی شیرخوارگاه شدی  ...درست یک روز قبل از 5 ماهگی ...

و راهی کردن تو توسط من ...مانند مادرانی که پسرانشان راراهی سربازی می کنند حس و حال عجیبی داشت .

 با چشمانی اشکبار، بهترین لباست را پوشیدم و  قرآن بر بالای سرت گرفتم و کیفت را پر کردم از وسایل که شاید به آنها نیاز پیدا می کردی .

سخت بود دلکندن .دستانم می لرزید و به خودم فشار می آوردم که آن اشکها جاری نشوند...وقتی تو را به مربی مهد تحویل می دادم و در نگاهم می توانستی التماس و دلشوره را حدس بزنی ...و لی من کنارآمده بودم با خودم و تصمیم را گرفته بودم .

خوب مادر شاغل داشتن هم حُسن های خاص خود راداردو خوب یکی از آنها این است که زود خودکفا می شی ....یادمیگری و کارهایت را خودت انجام بدی، ارتباطت در جامعه بهتر می شود و مهمتر از همه اینکه می دانی مادر قوی داری که دراین جامعه هست و حواسش به همه چیز و همه جا هست و بیشتر به فکر آینده ات خواهد بود.

وقتی وارد شیرخوارگاه شدی به پیشوازت آمدند...4 ، 5 تا بچه های قد و نیم قدو با چشمهای کنجکاو ...وتو از ذوق آنها مدام دست و پا می زدی ...نگاه دلگرم و مهربانی کردن های دو مربی آرامم می کرد.تو به آنها پیوستی ...خیلی راحت ...و عادت کردی ...

و در آنجا و در همان اتاقک با سایه دلنشین و در کنار اتاق کار من بزرگ شدی ...سه ساله شدی ...

امروز پسرم که تو  3 ساله شدی... وقتش است که یادبگیری ...در فضایی بزرگتر و با امکانات بیشتر...هزینه ها و مسافت اصلا برایم مهم نبوده ...دوست دارم در آموزش  و تربیت تو هیچ کم و کاستی نگذارم.

هر تغییری هر چند سخت باعث پیشرفت است ...خداحافظ شیرخوارگاه ...مربیان مهربانم سرکار خانم ایزی ،  جلالی ، خاله راحله و  خاله محبوبه...مهربانی هایتان فراموشم نخواهد شد. 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392ساعت 15:57 توسط مریم | |

آخرین روز سال است  و من هنوز  هم در گیر خانه تکانی ام .قصد داشتم  امسال را بی خیال سنت های پسندیده و رسوم خانه تکانی بشم . ولی از آنحا که این سنت ها ریشه در خون و رگ ما دارد در این روزهای آخر تصمیمم عوض شد و ترجیح دادم که با خانه تمیز و خوشبو به استقبال نوروز بروم  و همین امر باعث شد تا این سنت پسندیده بسیار طولانی شود  و تا نزدیکی های سال تحویل هم ادامه پیدا کند و همه خانواده را درگیر کند.  

... و در این گیر و دار ، فرصتی  فراهم آمدکه کمی  هم به دور از کارو مشغله و بچه داری و فارغ از هیاهو ها و اون بدو بدوها کمی با آسودگی  برروی تخت دراز بکشم و به سقف خیره شوم کمی فکر کنم ...به سالی که گذشت ...به اتفاقات  خوب و بد ... به خودم ...به خانواده مون و به تو پسرم ...به اینکه در این چند سال اخیر که با ما همپا شدی چقدر زندگی  را برای ما شیرین تر کردی ...من و بابا یی سه سال خوب و به یاد ماندنی را در کنار تو گذراندیم ...

به  این که چه وقت و کی من 33 ساله شدم ؟ آن رقم آخرسن من چطوریک مرتبه به عدد 3 رسید ؟  و من چرا متوجه آن نشدم؟؟

چرا وقتی عددسنم را درجایی می نوشتم به رقم یکان  که می رسیدم کمی تامل می کردم ...بعضی ها جا حتی یک عدد آنرا کمتر می نوشتم .

 آن عدد کذایی آخر سنم را اصلا دوست ندارم ...

شاید چون هنوز دوست دارم سوار ماشین  که می شوم و عینک آفتابی وبذارم بالای سرم و صدای ضبط  و زیاد کنم و تا می تونم تو اتوبان گاز بدم ...

و  شاید هم چون دوست دارم به بسته پفک بخرم و تو خیابون قدم بزنم و بخورم ...

  هنوز  هم امید دارم اسکیت کردن و یاد بگیریم ... 

اصلا چه اشکالی داره هنوزم رو ی شکمم بخوابم و یه بالشت بزارم زیر دستام و فیلم ببینم...

شاید بالا رفتن آن عدد را به خاطر ترک کردن این عادتها دوست ندارم ..

وقتی  تو مرا با آن آهنگ خاص صدا می زنی ...ما....مان ...یادم می افتدکه من مادرم ...انهم یه مادر سی و سه ساله  ...با یه عالمه کارهایی که دوست داشتم انجام بدم و ندادم  و یه عالمه کارهای ناتمام که شابد برای انجام آن دیر شده است ...و عادتهایی که وقت آن است که کنار گذاشته شود.

آن آهنگ صدای تو مرا یادآوری می کند به خودم ...به اینکه مادرشدن عادتهای دیگر دارد که با ید آنها را جایگزین آن عادت ها کنم .

کمی که فکر می کنم به یه کشف جدید می رسم ...اینکه عدد آخرسن من  که نشانه پیرشدن من و جوان تر شدن توست  ، هرسال مثل هم رشد صعودی دارد. یعنی 34 ساله شدن من مصادف می شود با 4 ساله سدن تو و 40 ساله شدن من مصادف می شود با 10 ساله شدن تو  و در نهایت 60 ساله که شوم تو 30 سالت می شوی .

 

ناگهان چشمم به خاک روی لوستر اتاق می افتد و از آن فکرها خارح می شوم ...می روم دنبال آن عادتها و کارهای زنانه ...

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردين 1392ساعت 13:39 توسط مریم | |

کم کم که به ماه دِی نزدیک می شیم ،  تو  فکرم شروع می کنم به  برنامه ریزی کردن واسه یه تولد ...که چیکار کنم و چیکار نکنم ؟ بجه هار و دعوت کنم ؟ مامان و بابا های بچه دار و دعوت کتم ؟ درچه 1 ها رو دعوت کتم ؟تو رستوران دعوت کتم ؟ و هزار تا فکرو خیال دیگه ...

بماند که بعضی ها هم بهم می گفتند :بابا تولد چیه ؟ تو این وضع اقتصادی  یا اینکه تو این سن که واسه بچه تولد نمی گیرنو هزار تا حرف دیگه.

ولی از اونجایی که بنده  از مهمونی سنگین و  کسل کننده بیزارم ، تولد را بهونه کردم  که  فامیل و دوستان دور هم جمع شوند وو دیداری تاره کنند هم بتونن به راحتی  شیطونی کنن و تو سر و کله هم بزنن. 

و خیلی هم دوست دارم این تولد سورپرایز هم توش داشته باشه ... پس تصمیم گرفتم که تولد  بگیرم آونم یه تولد عالی و خاص...

امسال فکر کردم که یه  تولد بچه گونه بگیریم  و دور بزرگترها و بی حوصله هارو خط بکشیم .تا هم به بچه ها بیشتر خوش بگذره و هم اینکه هی به بچه ها بکن و نکن نگیم و تا دلشون می خواد بریزن و بپاشن.

با توجه به اینکه تولد اصلی پسرجانم  در ماه صفر بود لذا برای اینکه بتوانیم با خیال راحت شادی و پایکوبی کنیم ، تولد موکول شد به تاریخ 10 بهمن ماه مصادف با تولد حضرت محمد(ص).و هر آنچه دوست و فامیل که دارای یک بچه و یا بیشتر بودند به این میهمانی دعوت شدند.

متین جان ، ازآنجا که مامان جانِ  شما بسیار خوش ذوق است و فکرهای تازه ای در سر داشت ،  یک هفته تمام راهی کوچه و خیابان شد تا بتواندوسایل  تولد به شکل و شمایل  کارتون مورد علاقه شما یعنی پاندا کونگ فو کار تهیه کندکه  اخر هم موفق نشد.

از آن جهت بود که خودم وارد عمل شوم. دو رنگ آبی و سفید را انتخاب کردم و سعی کردم تمام وسایل از بشقاب و ریسه های تزئینی گرفته تا کیک و بادکنک ها همه آبی و سفید باشند .و جهت این امر خیلی سعی کردم ، با اینکه شاید کسی زیاد به این موضوع ها  دقیق نمی شد ولی خودم از انجام این کارها و طراحی و دیزاین خیلی لذت می بردم.

 سورپرایز جشن هم شد ، پوشیدن لباسهای عجیب و ماسک های شخصیت های کارتونی .که بهترین آنها هم صاحب جایزه می شدند.

با توجه به اینکه نتوانستم مرخصی بگیرم ، کارها و ندارکات لازم بسیار سریع و فشرده انجام شد که همین امر باعث شد که دوسه کار از جمله خرید شمع تولد فراموشم شود که سوتی بزرگی محسوب می شد.

بکذریم و برسیم به تولد....از آنجایی که آفا داماد ظهر نخوابیده بودند و بسیار هم خسته بودند کمی برنامه ها با بداخلافی های صاحب مجلس مواجه شد و این مادر خلاق دیگر فکر اینجا را نکرده بود.

 عدم همکاری و بد اخلاق بودن ایشان کمی برنامه ها را داغون کرد.مخصوصا قسمت های آخر برنامه که بحث شیرین کادو باز کردن رسید. در قسمت بریدن کیک هم ایشان (متین جان ) تمایل شدیدی داشتند که با ماسک بت منی این کار را انحام بدهد و هر جه بالا و پاببن رفتیم که بابا آون ماسک از چهره برداری موفق نشدیم . البته دروغ نگویم آخرش با کمک فریادهای میهمانان که بابا ماسکتو بردار موفق شدیم  تا چند تا عکس هم بدون ماسک با کیک بدون شمع بندازیم و کیک و با هم ببریم .

از یکی دوستان هم دعوت شده بود که با گروه هنری خود (دخترو پسرش) برایمان کمی بنوازند، که اتفاقا با استقبال مواجه شد.

سحر جان هم با اجرای مجری گری فوق العاده در برنامه و اجرای برنامه شاد و متنوع از قبیل صندلی بازی ، استپ رقص، مسابقه بهترین رقص و... و اهدا جوایز از قبیل کتاب و پاکن ، عکس برگردون و...توانست مدت زیادی بچه هارا سرگرم کند.

عصرانه هم چیکن استراگانف ، سالاد الویه ، لقمه کالباسی و فلافل بود که نوش جانشان شد.

 

در کل میهمانی عالی ای شد ...میهمانان هم یه عالمه اسباب بازی هدیه آوردند که کار ما رو تا سالها راجت کردند.خیلی هم  خوش گذشت ...   

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند 1391ساعت 18:37 توسط مریم | |

  متین جان ؛تک تک کلماتی که امروز برایت معنی و مفهوم پیدا کرده اند وقتی ازبین آن دو ردیف دندان های کوچک و ریزت برای اولین بار خارج می شود، هم برایم جالب است و هم عجیب.

جالب  از آن جهت که روزهای اولیه زندگی کودکی که خودم به دنیا آوردم ، دیدم ...ناتوانی اش را حس کردم   ...دیدم که چطور روز به روز این ناتوانی از آغون آغون گفتن ها تا صداها ی نامفهوم  و بیان کردن کلمات و بعد هم جملات پیشرفت کرده است .

 وعجیب از این جهت که چطور؟ کجا ؟ و چقدر سریع و زود این فراگیری بالا می رود و  در عرض این مدت زمان کوتاه این دامته وسیغی از لغات به ذهنت خطور می کند و کارایی انرا در زمان مشخص چطور تشخیص می دهی ؟

وبرای خودم بسیار  شگفت انگیز است که من اولین شنونده این کلمات و جملات هستم .بعد از هر بار حرف زدنت ... تشویقت می کنم ... دلم می خواد بارها تکرارش کنی .

 گاهی وقتی که متوجه نمی شوم و مدام  ازت می پرسم ...عصبانی می شی و بلندترآن کلمه  را فریاد می زنی.

 گاهی  هم به علامت تایید جمله هایی که متوجه نمی شم ، سرم را تکان می دهم .

 گاهی جمله و کلمات را در جایی و زمانی به کار می بری که فکرش را هم نمی کنم  .

 حرف زدنت را تبریک می گم ...پسر نازنینم ....

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391ساعت 11:52 توسط مریم | |

       لبخند تو معجزست  ..... معجزه کن دوباره    

بزار دوباره مهتاب، تو خاک شب بباره

بزارکه خاک تشنه نگاهت و بنوشه

شب با طلوع چشمات رخت سحربپوشه  

معجره کن دوباره، وقتی که بی قرارم

وقتی که بی حضورت آرامشی ندارم

تو لحظه های تردید اسم منو صدا کن

از این سکوت دلگیر قلب منو رها کن

گزارش تصویری ازجزیره زیبای کیش

اقیانوس آرام -دریای خلیج فارس

  شهرزیرزمینی کاریز

 شهر قدیمی حریره

ساحل کشتی یونانی

مراکز خرید

یکی از همین مراکز خرید

 

خانه همبرگرودوبل برگرمعروفش

 

وکناربزرگترین لنگرخاورمیانه

 بامن بمون که فرداسهم من و تو باشه

اندوه لحظه هامون با خنده هات فناشه

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1391ساعت 17:56 توسط مریم | |

فقط یه پسر کوچولو به اسم متین می توانددریک  فضای نیم متردرنیم تر و با کمترین امکانات سرگرم کننده  و درمدت زمان یک ساعت و نیم پرواز این همه فعالیت (ورجه ووورجه )درهواپیما انجام داده و نه تنها خودرا سرگرم کند،بلکه باعث تفریح و سرگرمی دیگر مسافرین نیزشود. 

می تونید مشاهده کنید!!!

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1391ساعت 14:35 توسط مریم | |

   

سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم ....دستم رو روی پیشانی ام فشار می دهم ...و چشمانم را می بندم ...چیزی یادم نمی آید...با ید بیشتر فکر کنم ...تصاویر مبهمی از جلوی چشمانم می گذرند  ولی واضح نیستند .اولین چیزی که یادم می آد سریال اوشینه و شب های سردزمستونی ...فکر کردن به انار در ذهنم چه ارتباطی با سریال او شین و زمستان داره  ؟نمی دانم ...شاید در شب های سرد زمستان درحالیکه سریال اوشین می دیدیم  ، انار هم می خوردیم ...

بیشتر فکر می کنم ...صدای مامانمو  می شنوم ، داشت  به پدرم می گفت :همه چا رو قرمز می کنی تورو خدا مواظب باش فرش لک نشه ،باید به چیزی زیرش پهن کنی ....و شایدم این موضوع در موردلبو بود... 

هر چه که بود در نهایت پدرم با روزنامه و یک سینی بزرگ و چاقو به دست  ، اناره ارا برمی داشت و می اومد توی هال ، اول روزنامه ها را باز می کردو پهن می کرد و بعد سینی را روی آن می گذاشت و انار ها داخل سینی می گذاشت و برادرم مهدی  هم از تو اتاق می دویید و می اومدکنار بابام ... 

چشمتون روز بد نبینه ...پدرم انار ها رادون نمی کرد...  انار ها را از وسط نصف می کرد،  سپس هردو و با صورت شیرجه می رفتند به سمت انارها ...قطره های قرمز رنگ بود که به هر طرف پاشیده می شد...و آن صداهایی که از دهانشان درمی آوردند.

..وآنوقت که  سرشان  را بلند می کردندتمام دهان و قسمت بالای بینی اشان  قرمز بود ولباسشان غرق در آب انار هایی می شد که پاک نمی شدند.

و ما همیشه اینگونه انار می خوردیم ...

 

شاید خوردن با هیجان انارها توسط آنها به آن شکل و شمایل و تصویر بدی که از این میوه در ذهن من گذاشت ،مرا تا سالها  از این میوه دور کرد.

ولی انگار این میوه یه جورایی با  سرنوشت من گره خورده و مرا از او جدانتوان شد.

 منتها این بار،  من باید در جشنواره انار و درخدمت آن باشم باید آنرا اطلاع رسانی کنم و بارهابگویم انارسنبل اصالت و سنت ایرانی است و خواص سرشاری دارد و...

 نمی دونم چطور شد دراین راستا ورق برگشت و من به این میوه ارادت خاصی پیدا کردم ، از او خوشم آمد، نمی گم خدایی ناکرده به خاطر پول  و پاداش مجبور شدم .نه اصلا . شاید انقدر از آن میوه چاق    قرمز به خوبی هایش در جلسات مختلف عنوان شد که ناخودآگاه حس کردم خیلی دوستش داشتم و تمام آن خاطرات قدیم را ربختم در جعبه خاطرات پشت مغزم .

ولی از همه اینها بگذریم در این هیاهو ، آلودگی ها، افسردگی ها و گرفتاریها بر حسب وظیفه باید کاری می کردیم تا کارکردمان قبول و حقوقمان حلال شود،  باید چیزی را بهانه می کردیم تامردم را شادکنیم ، فرهنگیشان کنیم و ترویج کنیم هر آنچه که در وظابفمان آمده  تامردم هم مدتی بی خیال شوند از این مسائل اقتصادی ، روحی و ... و کمی فراموش کنند همه چیز را .

 واین بود که قرعه به نام تو افتاد.

   اینجا  فستیوال انار است ،  همه چیزاینجا پیدا می شود ،هر آنچه که فکرش را بکنی ما درآن گنجاندیم ،  اگر وضعت خوب بود که اول از همه می رفتی سراغ محله انار با انواع انار های ریز و درشت از شهرهای مختلف ایرانی و سوغات مختلف استانها و تا می تونستی خرید می کردی  و یه آب انار خالص و طبیعی هم به بدن می زدی و  اگر وضع مالیت بد یود با قدم زدن در محله انار و سوغات می توانستی مزه همه چیز را بصورت رایگات تست کنی ودست آخر بگویی خوشم نیامد.، آنجا تفریحات ارزان مثل گوش دادن به رادیو جشنواره ، بازدید از نمایشگاه عکس و کاریکاتور انار، می تونستی مدتی هم در کنار بچه ها با دیدن نمایش دختر انار کمی به دوران کودکیت برگزدی ، موسیقی و رقص کردی و ترکی ، مازندرانی و... هم روزی سه نوبت انجام می شدوخیلی برنامه های جالب دیگه دیگه ...که می تونستی به سایتمون www.shahreanar.ir سربه زنی . 

 گزارش تصویری

  

 

 

 

وپسر گلم  متین جان  به همراه بابا جسین مرا دراین مدت بسیار شرمنده کردند. و مرا یاری رساندند، تا بیشتر از اینکه فشار کاربرمن واردشود، جشنواره رابرایم خاطره انگیزکنند،و این همکاری باعث شد تا بتوانم در4 شماره نشریه انارمشارکت داشته و تجربه بسیاری کسب کنندو دیگر اینکه بتوانم در مسابقه داستانک با موضوع انار شرکت کرده و برنده چهارصد تومان پول نقد شوم که واقعا بهم چسبید.

 

مریم السادات صالحی : برگزیده داستانک

آشتی کنان باانار

دریخچال وبازمی کنم ... باچشمانم یخچال راازبالا به پایین برانداز می کنم ... چشمم به دوتا انار پلاسیده گوشه یخچال می افته...فکری به مغزم می رسه ...می دونم که انارخیلی دوست داره ...

انارها راازیخچال بیرون میارم ...نصفش می کنم ...دونش می کنم ...رویش گلپرونمک می ریزم ومی زارمش ته یخچال ...

صدای چرخاندن کلید توی قفل اومد...سرم روبلند نکردم ...ازجلوم رد شد ...لباسهاشو عوض کرد و لم داد جلوی تلویزیون .

سرایدارساختمون زنگ زد...ازجلوی تلویزیون بلند شد وبه سمت آشپزخونه اومد ...کیسه زباله راازسطل بیرون کشید ...ناگهان ازحرکت ایستاد ...برگشت وبه من خیره شد ...چقدردلم براش تنگ شده بود...گفت : بالاخره این دوتا انار بدبخت روخوردی ؟چشمم به پوست انارهای توی کیسه افتاد ...تازه فهمیدم ...خندم گرفت ...کیسه رابرداشت ورفت ...یه لحظه به خودم اومدم ...خودمو جمع و جورکردم ...کاسه اناررااز ته یخچال بیرون کشیدم ودوتا قاشق از کشو برداشتم وپریدم توی هال ...در باز شد...اومد کنارم نشست ...هردوخندیدیم .

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1391ساعت 9:03 توسط مریم | |

هرروز ساعت 6 عصرکه می شد، با صدای آب دادن گلهای حیاط ، درس و مشق را رها می کردم ... دمپایی هایم را پام می کردم وبا تمام سرعت پله ها رادوتایکی رد می کردم و خودمو به حیاط می رسوندم ...

باز هم همون بوی همیشگی ، بوی خاک  و چمن های خیس خورده و آن خنکی خاص ...باز هم باباجون اونجا ایستاده بود ...کنار آن درخت کاج بلند و  آرام گلها رو آب می داد، روی تاب می نشستم و اورا نگاه می کردم ...تک به تک گلها را با حوصله آب می دادانگار می دانست که هر گلی چقدر تشنه است   ...بعدازآن دوچرخه سواری می کردم ...گهگاهی آب شلنگ را به سمت من می گرفت و من هم جیغ می کشیدم و فرار می کردم ...و او هم می خندید ، خیلی شوخ طبع بود... وقتی هوا تاریک می شد بابا جون می رفت و من هم می رفتم تا فردا عصر.

خاطرات آن حیاط بزرگ و سرسبز، کاج بلند وسط حیاط ، برگهای پیچک به هم تنیده، تاب بزرگ و سفید ،آن انبار ترسناکی که با پله های پیچ در پیچ به قعرزمین می رفت ،  آن خانه قدیمی و اتاقهای متروک طبقه بالا، کتابخانه طبقه بالا با کتابهای قدیمی ...همه و همه در گوشه مغزم در قسمت خاطرات خوش کودکیم حک شده است ...

یاد بابا جون مرا می برد به آن برهه از زمان ...وجودش همیشه خوشحالم می کرد،سرخوشم می کرد، شاید به خاطرجنس اخلاقش بود...از آن دسته مردانی که درعین جدی بودن و اقتدار می توانی مهربانی را درآنها حدس زد.

و این سالهای آخر...بیماریش و ناتوانیش هیچوقت اورا در نظر من ضعیف جلوه ندادو تصویر اورادر ذهنم  تغییر نداد.

 

 ساعت 12 ظهرِ 18 شهریورماه سال 91 باباجون درسن 87 سالگی در اثر سکته قلبی و در اثر کهولت سن دربیمارستان شهید باهنرنیاوران بهشت را بردنیا ترجیح داد.

 بابابزرگ داشتن نعمت خوبی بود.وقتی حس می کنی دیگر نیست ، وقنی جای خالیش را برروی آن صندلی در گوشه خانه می بینی ، ته دلت خالی می شود وافسوس تمام وچودت را فرامی گیرد، دلت می خواهد چشمانت را ببندی و با فکرش زندگی کنی ...

 متبن جان برایت از او می نویسم ،مطمئنم  بعدها دوست خواهی داشت تا از او بیشتر بدانی ...

 بابا جون مردی قدبلندو چهارشونه بود،صورت وچشمانی درشت داشت،  جذبه خاصی داشت و شیک پوش بود ، همیشه شوخی می کردو خاطرات خنده داری برای ما تعریف می کرد ، اهل خانواده بود، نمازاول وقتش را حتی در هنگام بیماری ترک نمی کرد،  عاشق بستنی عروسکی و شیرینی از همه نوعش به خصوص از نوع زبون بود.

مهربانیش را از ما دریغ نمی کرد، آن را بطور مستقیم ابراز نمی کرد، ولی آن را از نگاهش ، از دستانش و از تماس صورتم با صورتش وقتی اورامی بوسیدم متوجه می شدم. 

متین جان ، تو نبیره  فرزندبزرگ او هستی ،او در گوشَت اذان گفت ...

 اواخر بابا جون مریض بودو چشمانش ضعیف شده بود، تو را روی پاهایش می نشاندم تا ازنزدیک تورا بهتر ببیندو تورا ببوسد.

یادش گرامی و روحش شاد.

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهريور 1391ساعت 16:55 توسط مریم | |

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com