من و پسرم
خاطرات متین توسلی
قالب وبلاگ
لینک دوستان

حالا دیگه من یه پسر 6ساله شدم، قد کشیده ام ، چهره ام کمی با کودکی هایم تفاوت پیدا کزده ، لبریز شدم ار انرژی های نهفته ، ساعتهای طولانی با خودم باری می کنم ، کارتون  بن تن ، هالک روخیلی دوست دارم ، حیوون مورد علاقه من دایناسور است ، عاشق بازی تکن هستم و مدام به شخصیتهای آن فکر می کنم و البته مامان اجازه نمیده باری کنم ، عذای مورد علاقه من عدسی، قرمه سبزی و ماکارونی  پروانه ای است ، کورن فلکس کاکائویی و شیر صبحانه مورد علاقه من است که باز چون در خوردنش افراط می کنم محدود شده است ، بستنی و پیتزا ازین غذاهای سوسولی دوست ندارم و لی تارگیها عاشق نوشابه شدم ، به جرات میتونم بگم خستکی نا پذیرم چون می توانم مدتهای زیادی بازی کنم و اصلا نشینم .

و امروز 6 ساله شدم با تمامی این خصلتها وویژگیها...

تولد به سبک جدید برگزارشد ، محل آن خانه کودک نزدیک خونمون در نظر گرفته شد تا هرچه میتونیم راحت باشیم ، از دوست هایی که خودم انتخاب کردم دعوت به عمل آمد و از عموموسیقی هم دعوت شد تا مجلس را گرم کند و تا می تونیم خوش بگذرونیم .

تم تولد به خاطر خنده دار بودن و جنگی نیودن مینیون در نظر گرفته شد، تمام تزیینات از دورنگ سرمه ای و زرد استفاده شد، پذیرایی هم از آبمیوه و پاپ کورن گرفته تا سه مدل ساندویج و...

خلاصه  که خیلی خوش گذشت 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 27 دی 1394 ] [ 0:17 ] [ مریم ]

ر



[موضوع : ]
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 16:59 ] [ مریم ]

ماه محرم  امسال هم از راه رسید ، همراه  بابا حسین درمراسم عزاداری امام حسین (ع) شرکت کردی، نذری دادیم  و نذری خوردیم ، توی دسته ها هم زنجیر زدی ، فلسفه این مراسم رو بارها بصورت داستان برایت تعریف کردم  و خواندم . و تو هم با  قد کوچک و سن کمت درک کردی و دیدی  آنچه که مسلم است من و بابا حسین به این روزها اعتقاد داریم و ودوست داریم تو هم عشق امام حسین رو تو دلت از بچگی داشته باشی همینطور که ما داشتیم .



[موضوع : ]
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 16:46 ] [ مریم ]

از هیجان خوابم نمی برد، استرس به سرا غم  آمده ... از جا یم بلند میشوم  و چراغ رو روشن می کنم یکبار دیگه درکیفت را باز می کنم و همه چیزهایی رو که برات کذاشتم چک می کنم ( لیوان ، حوله و...) به مغزم فشار می آورم شا ید یادم بیاید که روز اول مدرسه چه وسایلی لازم است ؟ چیزی یادم نمی آید ... در کیف رو میبندم و به سراغ لباسهایت می روم ...جورابهایت  رو عوض می کنم و جورابی  رو میزارم که به رنگ شلوارت بیاد در کمال ناباوری نگاهت می کنم ...و با خودمم میگم متین کوچک من کی بزرگ شد؟ چقدر آرزوی این روز را داشتم و ناگهان چقدر زود گذشت و قرار است فردا یعنی 10 مهر 94  درسن 5 سال و 9ماهگی  وارد پیش دبستانی شوی ، قرار است وارد مسیز تازه ای از زندگی شوی و قرار است راه طولانی را آغاز کنی .

رور اول من و بابا حسین رو هم دعوت کرده بودند و جشن مختصری برای والدین به همراه بچه هایشان تدارک دیده بودند، در جیاط با دوستاان جدید فوتبال بازی کردید،و بعد مسابقه دادید، پدرها هم تو این مسابقه شرکت می کردند، مسابقه حمل تخم مرغ با قاشق و بادکنک ترکوندن با پا و... که مادرها کلی خندیدن...تو سرا پا شور بودی و هیجان و مدام اینطرف و آنطرف می پریدی ، من هم نیشم تا بنا گوش باز بود ، آخه خیلی خیلی خوشحال بودم ،  بعد از زیر قرآن ردشدید و به کلاستون رفتید ، من و بابا حسین هم اومدیم ، معلمتون خودش رو معرفی کرد و نکانی را به پدر و مادرها توضیح داد و بعد نمایش جالب و خنده داری اجرا کردند که من از خنده روده بر شده بودم ، هنرپیشه از تو سوال کرد میخواهی چه کاره شوی و تو گفتی پلیس و بعد درآن نمایش نقش پلیس رو بازی کردی و به مسابقه بود که با قطع شدن موسیقی باید شکلک درمیاوردی که جایزه اول رو تو گرفتی ، فکر کتم در آینده هنرپیشه خوبی شوی .

بین دوستان و همکلاسی هایت شاید به جرات بتوان گفت تو از پر تجرک ترین و پر انرژی ترین ها بودی .در آخر یک کیک رو به همراه معلم جوان و خوشرویت  خانم روستا بریدید و اینطور بود که اولین روز از سالهای تحصیلی یعنی در 10 مهر 94 آغار شد.مبارک باشه و موفق باشی. پسرم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[موضوع : ]
[ شنبه 16 آبان 1394 ] [ 15:28 ] [ مریم ]

بالاخره مهمان تازه وارد ما از راه رسید، از آمادنش الان 3 ماهه که میگذره ،ملینا ( باران ) خواهری مهربان برای تو خواهد شد ، راستش رو بگم زیاد حال تو خوب نبود در این دوران ... رقیب جدید کمی جایت را تنگ گرده بود و گهگاهی تو را درون غار تنهایی ات همون جایی که همه روانپزشکان از آن بسیار یاد می کنند می برد، البته من و بابا حسین از قبل در این خصوص بسیار مطالعه کرده بودم و هر آنچه یاد گرفته بودیم در این مدت  از خرید کادوهای رنگارنگ تا بی توجهی به این میهمان تازه و...روی تو پیاده کردیم  تا این دوران پر تنش را سپری کنی .

گهگاهی که خواهرت خواب بود بلند بلند دادمیزدی ، هرکس به دیدن ملینا (باران ) می آمد سریع به سمت او میامدی و اورا از اینکار منع میکردی ، هر کس به خانه ما جهت عیادت می آمد یک دل سیر به حرف میگرفتی که گاهی مرا به تعجب وا میداشت ، همه اینها در مقابل جمع بود ،  در خلوت متوجه میشدم که آرام آرام قربون صدقه اش میرفتی و نشان میدادی که قلبا عاشق اویی و مطمینم و ارزو خواهم کرد در آینده همین عشق ساده بین شما خواهر و برادر باقی بماند.



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 6 آبان 1394 ] [ 10:13 ] [ مریم ]

قرار است یه مهمان بیاد به خانواده ما... یه مهمون همیشگی ... با متین باشه ... با متین  بمونه ... همه منتظریم و لحظه شماری می کنیم واسش....مخصوصا متین ...



[موضوع : ]
[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 11:17 ] [ مریم ]

در یکی از روزهای زیبا ی اوایل فروردین ماه ، پدرو پسر تصمیم گرفت که مرا مهمان یک جوجه کباب توپ کنند. مراحل آماده سازی و سایل پیک نیک آماده شده و مقصد جنگلهای لویزان در نظرگرفته شد.

هوا بسیار دلپذیری بود و نم نم باران میزد، من برمسند نشستم و متین چوب جمع می کرد و پدر هم جوجه ها را به سیخ کشیدو در نهایت هم ناهار بسیار خوشمزه ای  آماده شد که صرف شد و بسار هم چسبید. جای بقیه هم خالی ...



[موضوع : ]
[ سه شنبه 25 فروردين 1394 ] [ 15:08 ] [ مریم ]

درروزهای آخر سال ، در مهد کودک متین (آفرینش) جشن و خیریه ای برگزارشد.که آثار و هنرهای دستی بچه های مهد به فروش می رسید.و جالب اینکه فروشنده بچه ها بودند و هر میز دارای صندوقی بود که پول آن توسط بچه های مهد کودک دریافت میشد.

ابتکار بسیار جالبی بود، از یک طرف به بچه ها مسولیت داده میشد و از طرفی دیگر اعتماد به نفس بچه ها بسیار بالا می رفت .

مهد کودک آفرینش دارای فضای بسیار مناسب و دلنشینی بود که 6 ماهی بود که درآن این مهد پذیرفته شده بود این مهد دارای ابتکارات و آموزشهای خاصی بود. متد آن rejio و برمبنای اعتماد بنفس و خلاقیت کودکان شکل گرفته بود.

در خیریه مربوطه متین به عنوان مسوول غرفه بازی انتخاب شده بود ، وبایست بازدید کنندگان را به این بازی دعوت می کرد وبا زدید کنندگان هم با پرداخت 40000 تومان در این بازی شرکت کنندو  در صورت برنده شدن ین تخفیف از بازارچه دریافت کنند. و این شد اولین تجربه متین در جهت وارد شدن به عرصه  جذب مخاطب وفروشندگی 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 25 فروردين 1394 ] [ 13:58 ] [ مریم ]

ظهر است حوالی ساعت 2 بعد از ظهر در بیست و سومین روز از ماه فروردین 94، در محل کارم  نشسته ام ، در اتاق کوچک و دلگیری که دوستش ندارم ...هنوز برنامه ها تصویب نشده و فشار کار کم ا ست.کاش میشد قبل از تمام شدن ساعت طولانی کار اینجا را ترک کردو اسیر این سیستم های اداری نبود.

دلم برایت تنگ شده ... به بهترین لحظه ها یی که در طول روز ببا تو دارم فکر می کنم ...صبحها...وقتی چشمانم را باز میکنم و صورت زیبای تو رادر خواب  که خیلی معصومانه است به یاد می آورم   ، دلم می خواهد ساعتها به آن معصومیتی که در هنگام خواب داری خیره شوم.وبه  این فکر کنم که چقدر همه چیز سریع می گذرد، به دستانت که مردانه شده و پاهایت که کشیده شده است .

میتن جان ، بزرگ شدی ، خیلی سریع ، آنقدر که من نفهمیدم  مثل باد و به جرات می توانم بگویم که تو را بیشتر بیشترو بیشتر از قبل دوست دارم .

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 24 فروردين 1394 ] [ 15:53 ] [ مریم ]

یک سال دیگر گذشت ، همراه با یه عالمه اتفاق خوب ، خدایا شکرت...

پسر من حالا 5 سالگی را می گذراندو بابت این هر روز هرروز از خدا شاکرم ... این روزها حرف های قلمبه سلمبه ات مرا به وجد می آورد.

امسال پسردایی توپولی مپلی به نام کوشا به خانواده 7 نفری ما اضافه شد، حالا پدرم صاحب دو نوه شده است  و از جنس مذکر و من هم به لقب وزین ( عمه  خانم ) منسوب شدم ،در این وسط پسردایی و پسر عمه رابطه خوبی دارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوشا بسیار شیرین و دوست داشتنی است ، و متین هم سعی می کند با حرکات و صداهای مختلف کوشا را بخنداندو بر این کار کوشش فراوان می کند.و با هر حرکت متین کوشا هم  به وجد می آید و بسیار واکنش های جالبی نشان می دهد.

یک روز که مامان کوشا سرکار بود ، من و متین کوشا رو آوردیم خونمون و تا تونستیم با هاش بازی کردیم و کوشا رو چلوندیم در نهایت دوتاشون از خستگی بیهوش شدند.

درآینده ای نزدیک شاهد بازی کردن و آتیش سوزوندن آنها با هم خواهیم بود.

 



[موضوع : ]
[ شنبه 15 فروردين 1394 ] [ 16:23 ] [ مریم ]

فحش دادن ، رفتاری است ناپسند در انسانها که نشاندهنده شخصیت فرد می باشد ... حتی می توان از روی انواع فحشها به طبقه اجتماعی  آنها  هم پی برد، نمی توان گفت هر انسانی در طول عمر خود  فحش نداده است .

فحش  دادن یا در اثر خشم زیاد است یا دراثر دوست داشتن زیاد طرف مقابل است که بالحن و صوت خاصی هم بیان میشود و استفاده از ان در زمان های مناسب  سبب تخلیه انرزی در بدن میشود.

همیشه اگر این عمل زشت از کودکی سر میزند ، به راحتی مادر و پدر اورا قضاوت میکردم و تربیت کردن آ نها را زیر سوال می بردم .

قصه انجا شروع میشود که دختر دایی بنده (ریحانه) که میهمان یک شب در منزل ما بودند از متین شکایت می کند که چی !!

متین به من حرف بد زده و گویا از فحش رکیک (ک ث اف ت) در هنگام دعوا استفاده کرده است و ان مو قع است که  از تعجب دو تا شاخ که چه عرض کنم ...حتی چشمانم هم گرد میشود . در کتابها و پیامهای روانشناسی خوانده بودم که در هنگام همچین اتفاقی  واکنش سریع  و صریح از خودت نشان ندهید.و خیلی مقتدرانه برخورد کنید چون اگر کودک حساسیت شما را بداند در گفتن آن پافشاری  و تکرارمی ورزد.خیلی محترمانه با او صحبت کنید و در جواب اگر خنده  و کمی عشوه  و تند تند معذرت خواهی دریافت کردید بدانید که حرفتان اثر کرده است .

                                                      

اینطور بود که متین در سن 4 سال و نیمگی   اولین فحش خودرا  داد.

   نتیجه اخلاقی این که این رفتار یک واکنش  کاملا طبیعی است و  درهمه  کودکان خصوصا نو ع مذکر بیشتر دیده میشود، و  روش های یادگیری آن از هر روزنه ای است  که حتی فکرش را نمی کنید...

و در مورد مادرو پدرهایی که کودکانشان ناگهان فحشی برزبان میاورند زود قضاوت نکنید که خیلی زود برسر خودتان هم خواهد آمد و  بهتر است به روش بی خیالی طی کنید.

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 15:44 ] [ مریم ]

کفشهایم را به سرعت پوشیدم ، کوله پشتی ام را روی دوشم انداختم ، دو تا یکی پله ها رو رد کردم و پریدم توی حیاط، از کنار حوض ردشدم و پایم را لبه حوض  گذاشتم تا بند کفشهایم را ببندم ، همینطور که دولا شده بود م تا کفشهایم راببندم سرم را بلند کردم ، کنار در حیاط  منتظر من ایستاده بود ، قرآن به دست با همان چادر سفید با گلهای ریز قهوه ای ،  تا نگاهش کردم ، دلم  خالی شد، با صدای بوق ماشین به خودم آمدم و دستم را داخل اب حوض بردم و روی زمین پاشیدم ، دلم میخواست وقت تلف کنم ، تا به این لحظه نرسم ،  به  سمت در رفتم ، خودم رو توی بغلش انداختم ،  صورتم رو به  صورتش چسباندم ، با تمام نفسم بویش کردم ، گونه هایم را بوسید و یک دستش رو دور گردنم انداخت  مدام زیر لب با آن لهجه شیرین می گوید:خدا به همراهت عزیزم ... مدام بغضم را قورت میدهم ...و به خودم فشار میاورم تا اشکهایم سرازیر نشود...و آن لحظه  سخت دوباره فرامی رسد.

 سرم را بلند نمی کنم تا متوجه بغضم نشود، اززیر قرآن ردمیشوم و به سمت ماشین میدوم ، مادرو پدر و برادرم هر سه برای  او دست تکان می دهند.ماشین حرکت می کند، از او دور میشویم ، برمیگردم نگاهش می کنم  ... هنوز همانجا ایستاده ...وبالاخره اشکهایم سرازیر می شوند، سکوت سختی بین ما حکمفرما میشود، سرم را به شیشه می چسبانم و یک دل سیر گریه میکنم ...از داخل آیینه  به صورت  مادرم  نگاه می کنم ...حالت چشمان اورا که میبینم حالم بدتر می شود ، و من در تمام پیچ و خمهای گردنه  که از باغهای  سرسبز گردو می گذشت مدام اشک ریختم . و این اتفاق هر سال تکرارمیشد.

امروز 20 سال از آن زمان می گذرد و من همچنان موقع خداحافظی آن حس را تجربه میکنم ،  متین کنارم نشسته و متعجب به من زل زده و من باز هم تا پایان گردنه اشک می ریزم با این تفاوت که دیگر  مادر بزرگی نیست که مرا همراهی کندو آن حالت چشمان مادر م را هیچگاه نخواهم دید.

و کاش خداحافظی نبود....

 



[موضوع : ]
[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 16:49 ] [ مریم ]

لاکی مهربان نام لاک پشتی است که یک روز برای استفاده از برنامه های فرهنگسرای اشراق به باغ اشراق آمده بود. من هم آنرا با خود به خانه آوردم و پسرم هدیه دادم . و آداب رعایت حقوق حیوانات را آموزش دادم .

ولی این پسر مهربان کمی محبتهایش را بی اندازه دریغ میکرد، طوریکه لاکی اجازه داشت به راحتی در خانه بچرخد ... و از ترس اینکه مبادا پایمان را رویش فرود نیاوریم ،  مداام استرس به جانم می افتاد .

بعضی وقتها هم ساعتها دنبالش میگشتیم و زیر مبلی ، کنج دیواری پیدایش میکردیم ، تازه پسرک حرف شنوی من حتی لاکی را به راههای مختلف هدایت میکردو برای زودتر رسیدن به مقصدش اورا مدام بلند میکرد و روی  زمین می کوفت .

تا جایی که دیدیم لاکی دچار افسردگی شده و با اینکه تمام امکانات غذایی برایش فراهم بود. لب به چیزی نمیزند، این بود که تصمیم گرفتیم همراه با پسرم اورا به دامن طبیعت برگزدانیم.

و یکروز صبح او را در باغچه حیاط گذاشتیم و رفتیم ...عصر که به برگشتیم و در باغچه گشتیم ، هیچ اثری از او پیدا نکردیم .

الان نگرانشیم...

 



[موضوع : ]
[ شنبه 13 ارديبهشت 1393 ] [ 16:52 ] [ مریم ]

عید سال 1393 هم رسید ... سال قبل اما برای من سال خوبی بود و جز از ان دسته سالهای زندگیم که فراموش نخواهم کرد، اتفاقات خوب و مهمی  دراین سال برای خانواده ما رقم خورد.

اول از همه اسباب کشی که با نقل مکان به خانه خودمان به  همان محله قدیمی که مارا بسی خشنود کرد.  دوم قبولی  دانشگاه در رشته کارشناسی ارشد علوم ارتباطات که آنهم  مرا  بسی بیشتر خشنود کرد.سوم شنیدن خبر عمه شدنم .آرام

تصمیم برآن شد که امسال عید را مانند سالهای پیش طی نکنیم و تریپ آرامشی برداشتیم ، یکجا مستقرشویم ...و به جبران ماههای سال که همدیگر و خسته می بینیم ، یه دل سیر همدیگر و دید بزنیم ...سه تایی ...  کنار دریا بشینیم و به صدای امواج دریا گوش بدهیم  . البته اگر آقا متین دریا را با پرتاپ سنگها پر نکند.صبحانه و ناهار و شام را هم خیلی شیک و مرتب  جلویمان بگزارند.وحسابی شکممان را با غزاهای جورواجور فرنگی سورپرایز کنیم .

و سواحل مدیترانه را هدف قرار دادیم ، ساحلی زیبا ، غروب دل انگیز و شب های خنک ، موسیقی و برنامه های شاد و متنوع دیگر...

و بالحق که ترکها راه به دست آوردن دل مسافرین ایرانی را خوب بیدا کرده بودندو تمام سعی خودرادررسیدن به این هدف انجام دادندو به آنهم رسیده بودند.

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 ] [ 12:44 ] [ مریم ]

جا...به ... جایی...اسمش روشه ...شاید بکی از لغاتی باشد که آفریننده اش زیاد به مخش فشار نیاورده تا کلمه جدیدی جای ان بگذارد ... شاید یکی از اتفاقات بزرگ و خوشایند امسال جابه جایی محل سکونتمان بود ، آن هم به چه جایه جایی  !!

در یکی از روزهای آبان ماه در سال 92 مابه منزل جدید نقل مکان کردیم ، خانه ای در محله قدیمی و با خاطرات رنگارنگ ، شاید نزدیک 15 سال پیش بود که در این مکان و نه خانه فعلی زندگی کردیم ، روزهای خوش و بدی را در این خانه داشتیم .

حس خوبی می دهدکه از کنار دیوارهای همان کوچه می گزری... که همیشه می گذشتی در نوچوانی ...انگار تمام آن دیوارها پراز خاطره اند.اینجا همان مکانی بود که اتفاقات خوبی برایمان رقم خورد.دانشگاه، تجربه کار، بازنشستگی بابا و مامانم ، عیدهای خوب و شاد، دور هم جمع شدنها و...

و اتفاقات تلخ ...

از همه بدتر مرگ مادرم که شاید خاطرات ان ...این روزها مدام برایم تداعی می شود.

با گذراندن اون روزهای بد ، باز هم دوست داشتم به این خانه برگردم ، چرا که هر لحظه بودنش را در کنارم حس کنم و حتی باعث شود دقیقه ای فراموشش نکنم .

حالا ان خانه در همان مکان و به شکل دیگری اوچ گرفته بود، دیگر آن خانه سه طبقه با ستونهای بزرگ وجود نداشت و تبدیل به خانه 5 طبقه با شکل عجیب شده بود.

ما در طبقه دوم و در کنار واحد مادر بزرگ  ساکن شدیم. تقریبا در همان طیقه ای که دوران نوجوانی بودیم و انزوزها رو سپری کردیم...طبقه بالا عمو جان و بالاترش هم بابا کمال ... به سبک و سیاق قدیم ... در کنار هم ... در یک آپارتمان خانوادگی ...با این تفاوت که دیگر پله هارو  پیاده بالا و پایین نمیریم ...و دیگر از پنجره برای فضولی میهمانهای همدیگرو دید نمیزنیم...

و افسوس  برای تو می خورم متین جان که مادر بزرگ مهربان و خاصتنی تو نیست تا لذت بودنش را درک کنی ...و هرروز زمانی را با محبت کردن هایش بگزرانی ... تصور و خیال این موضوع  هم حتی مرا شاد می کند. شکی نیست که وجودش در این آپارتمان همه را سرشار از شادی میکرد. چر ا که وجودش همه سرشار از شادی و حس کمک به دیگزان بود. افسوس...

 

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 9 ارديبهشت 1393 ] [ 16:56 ] [ مریم ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

17دیماه سال88 ساعت 10صبح دربیمارستان کسری تهران ،خداوند هدیه ای به ما عطا کرد که ثمره عشق ما شد.و ما اسم اورا متین نهادیم باشد که روزی بزرگ شود و لحظات شیرین زندگی مارو که آفریده بخواند و بداند که مامان مریم و بابا حسین عاشقانه اورا دوست دارند.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 55
بازدید هفته گذشته : 70
کل بازدید : 47371
امکانات وب

مرجع کد اهنگ